محمد بن حسين رازي
17
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
« قريش » خوانند ، و هر كه از فرزندان نضر باشد او قرشى بود ، و آنكه از فرزندان نضر نبود نه قرشى باشد . او بود كه گفت : من در محراز خفته بودم نورى از پشت من چون درختى بيرون آمد سبز تا به عنان آسمان برسيد و شاخهاى آن از نور بود و قوم بدان آويخته بودند از نزد پشت من تا آسمان دنيا . چون بيدار شدم پيش كاهنان قريش رفتم و با ايشان بازگفتم . گفتند : اگر خواب تو راست است عز و كرم حوالت به تو كردند و تو مخصوص شدى به حسب و سيادت كه كس بدان مخصوص نيست از خلق عالم . خداى تعالى آن بوى داد در آن وقت كه نظر كرد به زمين ، گفت : ملايكهء من بنگريد كه كدام كس گرامىتر است امروز نزد من و من عالمترم از شما . ملايكه گفتند : سيدا ، و پروردگارا ، كس را نمىبينيم كه در زمين ترا به وحدانيت ياد مىكند مخلصا ، الا نور محمد در پشت فرزند اسماعيل عليهما السلام . خداى تعالى گفت : گواه باشيد كه من او را برگزيدم از بهر نطفهء محمد دوست من . حرم به عز و شرف بگستراندم تا آن وقت كه « مالك » به وجود آمد . و از بهر آن او را مالك خواندند كه مالك جملهء عرب شد . و مالك وصيت كرد پسر خود را به « فهر » و فهر وصيت كرد به لوى و لوى وصيت كرد به غالب و غالب وصيت كرد كعب را و كعب وصيت كرد مره و مره وصيت كلاب كرد و از كلاب قصى به وجود آمد و از بهر آن او را قصى خوانند كه از باطل دور بودى و به حق نزديك . و عرب حكومت به وى برداشتندى ، زمانى . تا آنگه كه عبد مناف به وجود آمد . و از بهر آن او را عبد مناف مىخوانند كه شريف و بلند و عالى شد . ركبان از اطراف نزد وى آمدند ، و تحفهها پيش وى بردندى چنان كه پيش ملوك برند . لواء نزار و كمان اسماعيل و سقايهء حاج و مفاتيح كعبه به دست وى بودى . و او را پنج پسر بود و نه دختر . اولين فرزند هاشم بود . و از بهر آن وى را هاشم خوانند كه اول كسى كه هشم الثريد از بهر قوم خود كرد و خلق در قحطى عظيم بودند و سختى . در آن روزگار مايدهء وى